تبليغاتX
نشر نازلی
سه ساعت بین دو پرواز شنبه بیست و سوم آذر 1387 8:17
ترجمه: بابک تبرّایی  ۱۳۸۷/۰۸/۲۶
داستانی از اف. اسکات فیتزجرالد

اف. اسکات فیتزجرالدشانسش زیاد نبود، ولی دانلد از طرفی حالش را داشت و سردماغ بود، و از طرفی هم حوصله‌اش سر رفته بود و حس می‌کرد حالا که انگار وظیفه‌ٔ خسته‌کننده‌ای را به انجام رسانده، وقتش است به خودش جایزه دهد. البته شاید.
 
هواپیما که فرود آمد، دانلد پا گذاشت توی یک شبِ چلّه-تابستانیِ غرب میانه‌ای و راه افتاد سمت فرودگاه دورافتاده‌ٔ شهرک، که مثل «ایستگاه قطار»های قرمز قدیمی درستش کرده بودند. نمی‌دانست دختره هنوز زنده است یا نه، اصلاً توی این شهر زندگی می‌کند، یا حتی اسم فعلی‌اش چیست. با هیجانی رو به اوج کتاب تلفن را در جست‌و‌جوی پدر دختر ورق زد، که او هم ممکن بود جایی در این بیست سال مرده باشد.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناشر  | لینک ثابت |

انسان ِآتلانتیک* شنبه بیست و سوم آذر 1387 5:43
انسان ِآتلانتیک*
مارگریت دوراس
ترجمۀ علیرضاسیف الدینی

به دوربین نگاه نمی کنید.چنین خواهشی درخارج ازدایره ی زمان جای می گیرد.
فراموش می کنید.
فراموش می کنید.
وجود ِخودرا فراموش می کنید،فراموش می کنیداین را.
فکرمی کنم انجام ِچنین کاری ناممکن نیست.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناشر  | لینک ثابت |

جنگ (WAR) شنبه بیست و سوم آذر 1387 5:26
نویسنده: لوئیجی پیراندلو
برگردان: مانی جاوید
-
مسافراني كه رم را با قطار سريع السير شب ترك كرده بودند، بايد تا رسيدن سپيده دم در ايستگاه كوچك شهر فابريانو منتظر مي ماندند تا بتوانند به وسيله يك واگن كهنه كه به خط اصلي اضافه شده بود، سفرشان به سمت شهر سالمونا را ادامه دهند.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناشر  | لینک ثابت |

شیرینی حلزونی [۱] شنبه بیست و سوم آذر 1387 5:23

نویسنده: یولیا فرانک / برگردان از نیما

شیرینی حلزونی [۱]

چهارده‌سالم بود که تلفن زنگ زد. از یک سال پیش دیگر با مادر و خواهرهایم زندگی نمی‌کردم، بلکه همراهِ دوستانم در برلین اقامت داشتم. صدای ناآشنایی خودش را معرفی کرد. مردی نامش را گفت. به من گفت در برلین زندگی می‌کند، و پرسید آیا می‌خواهم با او آشنا شوم. تردید داشتم و کاملاً مطمئن نبودم. گرچه درباره‌ی اینگونه دیدارها زیاد شنیده بودم و آن را بارها برای خودم تصور کرده بودم، اما وقت دیدار که رسید، احساس ناخوشایندی به من دست داد. با هم قرار گذاشتیم. مرد کت و شلوار جین به تن داشت. من آرایش کرده بودم. مرا برد به کافه ریشتر [۲] در میدانِ هینده‌میث [۳] و بعد رفتیم سینما. فیلمی از رومر. مرد دوست‌داشتنی بود و خجالتی به‌نظر می‌رسید. مرا با خود به رستوران برد. آنجا مرا به دوستانش معرفی کرد. لبخندِ ملیح و طنزآلودی به آنها زد. حدس زدم که لبخند گویای چه بود. چندین بار اجازه یافتم او را در محل کارش ببینم. نویسنده‌ی فیلمنامه و کارگردان بود. از خودم می‌پرسیدم که آیا وقتی همدیگر را می‌بینیم به من پول می‌دهد. اما پولی به من نداد و من هم جرأت نکردم سؤال کنم. عیبی هم نداشت. من که زیاد نمی‌شناختمش، پس چه توقعی از او داشتم؟ تازه خودم هم می‌توانستم نیازهایم را تأمین کنم. به مدرسه می‌رفتم و نظافت می‌کردم و از بچه‌ها نگهداری می‌کردم. به‌زودی به آن سنی می‌رسیدم که بتوانم به‌عنوان پیشخدمت کار کنم. شاید هم روزی یک آدم درست‌ و ‌حسابی می‌شدم. دو سال گذشته بود. من و مرد هنوز با هم کمی بیگانه بودیم. به من گفت که بیمار است. مرگش یک سال به درازا کشید. می‌رفتم ملاقاتش به بیمارستان. پرسیدم که چه میل دارد. گفت از مرگ می‌ترسد و می‌خواهد هر چه زودتر کار را به آخر برساند. پرسید آیا می‌توانم برایش مرفین تهیه کنم. یادم افتاد چند تا دوست دارم که مخدر مصرف می‌کنند. اما هیچ‌کدامشان مرفین را نمی‌شناخت. همچنین مطمئن نبودم آیا مسئولین ِ بیمارستان می‌خواستند به این موضوع پی ببرند که مرفین از کجا آمده. خواهشش را فراموش کردم. گاهی برایش گل می‌آوردم. سراغ مرفین را می‌گرفت، و من می‌پرسیدم آیا شیرینی میل دارد. هر چه باشد می‌دانستم که چقدر از خوردنِ کیک لذت می‌برد. گفت الآن چیزهای ساده برایش دوست‌داشتنی‌ترند – فقط شیرینی حلزونی می‌خواست، و نه چیز دیگری. رفتم خانه و برایش شیرینی حلزونی پختم. دو تا سینی ِ پُر. وقتی آنها را به بیمارستان بردم، هنوز گرم بودند. گفت دلش می‌خواست با من زندگی کند، حداقل دوست داشت امتحان کند. همیشه فکر می‌کرد که هنوز فرصت دارد. یک روزی – ولی الآن دیگر دیر شده. مدت کوتاهی بعد از هفدهمین سالروز تولدم درگذشت. خواهر کوچکم آمد برلین و با هم رفتیم به خاکسپاری. مادرم نیامد. تصور می‌کنم با کس دیگری مشغول بود. علاوه بر این پدرم را خوب نشناخت و دوستش نداشت.      

 -------------

۱ Streuselschnecke

۲ Richter  نام قهوه‌خانه – م.

۳  Hindemithplatz  

نوشته شده توسط ناشر  | لینک ثابت |

این آقای هلندی شنبه بیست و سوم آذر 1387 5:3
هرمان هسه

هرمان هسهبرگردان: مرضیه ستوده                                            


 


مدٌت‌ها بود هرچه سعی می‌کردم به زور هم که شده این‌ها را بنویسم، نمی‌شد. حالا دیگر وقتش است.



ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناشر  | لینک ثابت |

کُنج‌لب‌ شنبه بیست و سوم آذر 1387 4:55
مترجم: اسدالله امرایی  ۱۳۸۷/۰۹/۲۱
داستانکی از شیلا بری‌

میلدرد و جسی‌ را انتخاب‌ کرده‌ بودند تا قبل‌ از آوردن‌ جنازه‌ مری‌ آن‌ را ببینند. میلدرد را به‌ علت‌ اینکه‌ از همه‌ بزرگتر بود انتخاب‌ کردند و جسی‌ هم‌ چون‌ از راه‌ خیلی‌ دوری‌ آمده‌ بود. بقیه‌ بچه‌ها هم‌ قرار شده‌ بود تابوت‌ را بیاورند و لباس‌هایی‌ که‌ به‌ تن‌ خواهرشان‌ می‌کنند انتخاب‌ کنند.
مأمور کفن‌ و دفن‌ که‌ همکلاس‌ دوره‌ٔ دبیرستان‌ آنها بود به‌ آرامی‌ به‌ داخل‌ تالار هدایت‌شان‌ کرد. در تابوت‌ را که‌ بلند می‌کرد گفت: «گمانم‌ خوشتان‌ بیاید!» پا پس‌ گذاشت.

ادامه مطلب
نوشته شده توسط ناشر  | لینک ثابت |